نظرسنجی

آیا تا به حال در کلاس آموزشی معارف مهدویت شرکت کرده اید؟

درباره ما


«««بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن
خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی
که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ
در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ
سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،
و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى»»»»
سلام بر مهدی (عج) و روزی که می آید و آن روز....
آرزو دارم وقتی مهدی موعود می آید در رکاب حضرت شهید بشوم
آروز دارم وقتی حضرت می آید اگر مرا لایق دانست یکی از سربازانش باشم
آرزو دارم که با مهدویت زندگی بکنم
همین که هر روز به یادش می افتم و بغضم می گیرد
اما دیگر توان این را ندارم که از خود حرکتی بکنم
و با قدم های کوچک خود به یاری او بشتابم
گناه این مردم مانع این می شود
که کسی بتواند یار مهدی باشد
اما دلم به این خوش است که همیشه از او یاد می کنم
همیشه صدا می زنم مهدی جان!!!
آخ که فقط نام مبارکش دلم را به لرزه می اندازد
یا مهدی!! قربان چشمایت بشوم که هر روز برای گناه من گریه می کنی
تا عذاب برایم نیاید
دنیا دیگر دارد تمام می شود
ای خدای مهربان!!!
نظری به این دنیا بکن!
یا مهدی!!
نظری بر ما بنده ضعیف بکن!!!
چشم ما همیشه با اشک خود راه را برای آمدن تو شست و شو می دهد
پس بیا قبل از اینکه اشک چشم هایمان خشک شود
یا مهدی جان!!!!
بیا.............................
وبلاگ لشکر رزمنده انصارالمهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف زرقان، با هدف ترویج فرهنگ مهدوی وبا استعانت از خداوند متعال وامدادهای حضرت ولیعصر عجّل الله تعالی فرجه و الشریف فعالیت خود را آغاز نموده است و إن شاء الله با همیاری شما عزیزان طی طریق خواهد نمود...

اللهم عجّل لولیّك الفرج

ایجاد کننده وبلاگ : mosleh zaman


ثامن تم؛مرجع قالب وابزار رایگان مذهبی



حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام

منو یکم ببین سینه زنیمو هم ببین
ببین که خیس شدم عرق نوکریمه این

دلم یه جوریه ولی پر از صبوریه
چقدر شهید دارن میارن از تو سوریه

منم باید برم آره برم سرم بره
نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره

یه روزیم بیاد نفس آخرم بره
حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام

یه دست گل دارم برای این حرم میدم
گلم که چیزی نیست برا حرم سرم میدم

برای قربونی اسماعیلو میدم به عشق
خودم با بچه هام فدای بانوی دمشق

منم یه مادرم پسرمو دوسش دارم
ولی جوونمو به دست بی بی میسپارم

بی بی قبول کنه بشه مدافع حرم
حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام

اونا که از جنون یه کلمه نفهمیدن
شبیه شامیا به گریه هام میخندیدن

کنایه میزنن دلمو میسوزنن و
میخوان با حرفاشون خالی کنن دل منو

قسم به اون بدن که چیدنش روی حصیر
منم شبیه اون عقیله ای که شد اسیر

به غیر زیبایی نمی بینم تو این مسیر
حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام

ای سایه ی سرم تا که تو رفتی همسرم
همش بهونه ی تو رو میگیره دخترم

به جای لالایی روضه براش میخونمو
دم بابا باباش داره میگیره جونمو

گناه دخترم چی بوده که بابا ندید
گلم بابا میخواد جواب ناله شو بدید

فقط رقیه جون صدای بچمو شنید
حسین آقام آقام حسین آقام آقام آقام




برچسب ها : نریمانی ,

(دل صاحب زمانی)
روزی که او می آید از ره ناگهانی           گویا شود دنیا تهی از هر خزانی
آنروز اگر تقدیرمان باشد که باشیم            دیگر عیان گردد عملهای نهانی
هر کس که اعمال خدایی دارد آنروز         باشد مثال روزگاران جوانی
و آنکس که اعمال تباه و زشت دارد          دنیا برایش می شود فانی فانی
دنیای بعد از روز موعودش چه زیباست        خالی شود دنیا ز مزدوران جانی
امروز اگر دنیا پر از ظلم و تباهیست          فردا که او آید شود عدل جهانی
امروز اگر یاران او اندک شمارند                روز وصالش ارتشی هستند آنی
باید شب و روز از خدای خود بخواهیم        شاید دل ما هم شود صاحب زمانی
                                                                
      ((مهدی ملاصادقی))





روضه

در نمی آید جلو..........................فاطمه می آید و حیدر نمی آیدجلو

در مرام شیعیان..........................تا ولی باشد که پیغمبر نمی آید جلو

دست بالا می رود......................هرچه زحمت می کشد معجر نمی آید جلو

درد مادر این شده.......................شانه بالا می رود دختر نمی آید جلو

درد دختر این شده......................وقت بازی کردنم مادر نمی آید جلو

درد زهرا و علی ست...................که حسن از چارچوب در نمی آید جلو

درداهل خانه شد..........................اینکه مادر دیگر از بستر نمی آید جلو





برچسب ها : روضه ,

به یاد تمام شهدای جاوید الاثر/ ای پیش پرواز کبوترهای زخمی! / بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

گیرم پدر یک آدم فرضیست ‌، باشد! / تا کی فشار خون مادرم ، بیست باشد؟

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر!/ پس کی؟! کی از حال و هوای خانه غم پر؟! 

 

من المومنین رجال صدقوا ما عاهد الله علیه...







با ما بخوان نجابت موعود را بخوان
یک آیه از کرانه نور و صفا بخوان
از جویبار عطشناک اشک های ما
باران غصه و شکایتی از دردها بخوان
با ما بخوان که همه ناتمام مانده ایم
تصویری از حقیقت بی انتها بخوان
این لحظه های فراق تو ، غم فزاست
پایان این حکایت جانسوز را بخوان
وقت است ای محمد دوران که رو کنی
سوی حریم حرم « والضحی » بخوان
اوراق عشق هم به نهایت رسیده ، زود
این فصل های دفتر فرجام را بخوان
این طعنه های مدعیان از سکوت تواست
بر ما بخوان سروده مهر و وفا بخوان
من می نهم نگاه تو را در کتاب دل
ای ماه من چکامه ای از پارسا بخوان
رحیم کارگر (پارسا)5-2-92





غزل امام خمینی(ره)
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم
غم دلدار فکنده است به جانم، شررى
که به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم
جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند مى آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادى بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم


غزل مقام معظم رهبری
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی



برچسب ها : امام خمینی , ولایت , آیت الله خامنه ای ,


 
نیا نیا گل نرگس، جهان که جای تو نیست
دو صد ترانه به لب ها، یکی برای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، که در زلال دلی
هزار آینه نقش و، یکی ز خال تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، به آسمان سوگند
قسم به نام و نهادت، دلی برای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، ز رنجمان تو نکاه،
کسی ز خلق و خلایق، فدای راه تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، بدان و آگه باش
که جای سجده گه ما، هنوز مال تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، به مجلس ندبه
که ندبه، ندبه خرقست، پایگاه تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، دعای عهد کجاست
نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، به جان تشنه عشق
دعا دعای ظهور است، ولی برای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، سقیفه ها برپاست
ردای سبز خلافت، ولی برای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، که چون علی(ع) تنها
به فجر صبح ظهورت، کسی کنار تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، تو را به خاک بقیع
که شهر ما، نه محیای گام های تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، به مادرت زهرا(س)
کسی برای شهادت به کربلای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، نیا به دعوت ما
هزار نامه کوفی، یکی برای تو نیست
**
نیا نیا گل نرگس، فدا شوی مولا
برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست




قویم ، شرمسار هزاران نیامدن






چشم واكن احد آیینه عبرت شد و رفت

دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

آنكه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد

با خبر نیست كه طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد كه در بطن طلا آهن بود

چه بگویم كه غنیمت ركب دشمن بود

داد و بیداد برادر كه برادر تنهاست

جنگ را وامگذارید پیمبر تنهاست

یك به یك در ملا عام و نهانی رفتن

همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند

جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد آن است كه تا لحظه آخر مانده

دشمن از كشتن او خسته شده در مانده

در دل جنگ نه هر خار وخسی می ماند

جگر حمزه اگر داشت كسی می ماند

دیگرانی كه به هنگامه تمرد كردند

جان پیغمبر خود را سپر خود كردند

مرد مولاست كه تا لحظه آخر مانده

دشمن از كشتن او خسته شده درمانده

مرد آن است كه تا سر به قدم غرق به خون

آن چنانی كه علی از احد آمد بیرون

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا كه علی دلتنگ است

می فروشد زرهی را كه رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد

وان یكاد از نفس فاطمه بر تن دارد

فاطمه با رایحه گل آمد

ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا كه جهان زیبا شد

با جهاز شتران كوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت

دست در دست خودش یك تنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است

پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد

بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت این بار به پایان سفر می گویم

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است

كهكشان ها نخی از وصله نعلین علی است

گفت ساقی من این مرد و سبویم دستش

بگذارید كه یك شمّه بگویم دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف كرده

شب معراج به من سیب تعارف كرده

واژه در واژه شنیدند صدا را اما

گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد

آنكه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

كوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه كند فاطمه  آرام آرام

شهر در غفلت همواره خود آسوده

كوچه آذین شده با چادر خاك آلوده

شهر این بار كمر بسته به انكار علی

ریسمان هم گره انداخته در كارعلی

بگذاید نگویم كه احد می لرزد

در و دیوار از این قصه به خود می لرزد

گفت در می زنند ، مهمان است

گفت آیا صدای سلمان است ؟

این صدا نه صدای طوفان است

مزن این خانه مسلمان است

مادرم رفت پشت در اما ...

گفت آرام ما خدا داریم

ما كجا كار با شما داریم؟

و اگر روضه ای به پا داریم  ...

پدرم رفته ما عزاداریم  ...

پشت در سوخت بال و پر اما ...

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم كه شب تار سحر می گردد

یك نفر مانده از این قوم كه بر میگردد

 

سید حمید رضا برقعی






بـاز غـــم امـد به سراغ دلم ........امـدو افـروخـت چراغ دلـم

بـاز غـم اهـنگ دلـم می کـند .......بی خبـر از اب و گلم می کـند

چـنگ چـو برچـنگ دل من زند......راه متـن سـوختـه خرمن زنـد

دل به غـمش،صافی و بیغش شده ست  ......دل تو مگوپاره اتش شده ست

       از شـرر دردبــر افــروتــه.......شمـع شـده، اب شـده، سوخته

در قـفـس سینه قـراریش نـیست ........بامن دل سوخته کاریش نیست

زمـزه ای در دل شـب می کنـد .......گمشـده خویش ،طلـب می کند

       وِردِلبـش زمزمه دوست،دوست .....منـتظر امدنـش ،اوسـت، اوسـت

دیـده من لـحظـه شمـاری کند.......... تا به رخـش ایـنه داری کـند

سنـگرم از جـلوه منوّرشـده ست........دامنم از اشک ، مـطهر شده است

اشـک به شـوق امـاده یاری کنـد.........در دل شب اینـه کـاری کـند

دیـده پر از اشـک و دلم پر زه خون..........یک دوقدم ماند،فقط تا جنون

باز دل من ره سـودا گـرفـت........کار جـنون اسـت کـه بالا گرفـت

نبـض من اهـنگ دگر می زند..... این دل شب کیسـت که در می زنـد؟

ای دل قافل به خدا اوست،نیست؟.....انکه زد اهسته به در ، دوست نیست؟

گرکه نه یار است پس این بوی کیست؟.....عطر خوش خرمن گیسوی کیست؟

راه قــــرار دل من می زنـد.........چنـگ به تـار دل من مـی زنـد

انـجمن افـروز شب تاری است .......با مّنّش اینـگونه سر یـاری اسـت

گاه به این دل شده سرمی زنـد...... اوسـت که اهسـته به در مـی زنـد

با دل من گـرم سـخن می شـود .......هـمدم تنهـایی مـن می شـود

امـده ان مایـه امیـد مـن.........در دل شـب سر زده خـورشیده من

انچـه نمـی داشتم امـید شـد........سنگـر من خـانه خورشـید شـد

امــد و در خـانه دل خانـه کـرد ......زلف پریشـان مرا شانـه کـرد

دسـت نـوازش به سرم مـی کشیـد .......بیشتراز پیشـترم مـی کشیـد

در نـگهـش راه نـهان خـفته بـود.....راز نهان دوجـهان خـفته بـود

بام و در از بوی خدا پرشده سـت......بوی خدا در همه جا پرشده سـت

مـن شده ام محـو سـراپـای او........دیده مـن غـرق تـماشـای او

وِردِ لب من همه یا مهدی سـت........و انچه کنم زمزمه یا مهدی سـت

زمزمه من نه همین ذکر اوسـت.......سنگ به شوق امده تکبیر گوسـت

نام خوشش نقش نگین من است.......عشق رخش مذهب و دین من است

سلطـنت عـشق به  نام ویسـت........خـضر نبی پـیر غلام وی سـت

امـده یعقوب به دیـدار او.........یوسـف مصـری است خریـدار او

خـال رخش دانه دام افـریـن........باد بر این دانه و دام ، افـریـن

دل نه همین عاشق رخسار اوست.........هرچه عالم و ادم گرفتار اوست

در عجبم نخـل برومنـد دیـن.........نخـل برومند و تنومنـد دیـن

همچو منی را به کنار امده ست........فصل خزان است و بهار امده ست!

گفتمـش: اینه تـو اشـک مـن........گفت:تـوئـی اینه ای خط شـکن

کار چوبـی ماومنـی می کـنی........خـودشکنا!خود شکنی می کنـی

تون دل تو ره به خدا اشته اسـت........ره به حریـم دل ما داشـته اسـت

ورنـه اگـر دور شـوی از خـدا.........راه مـن و تو شـود از هـم جـدا

خلوت دل گرکه حرم کرده ای.........این هـمه از دولـت غـم کـرده ای

هیـچ دلـی بی اّلّم و غـم مـباد........سـایه غـم از سـر دل کـم مبـاد

هم غـم هـم سخـن درد بـاش.......غـم محـک مـرد بود ،مـرد بـاش

درد محنت زدگـان جـای اوسـت.......مادل بـی درد نـداریـم دوسـت

جـام مـرا پـر ز مـی نـور کـرد........قلـب مـرا ایـنـه طـور کـرد

با منِ دلـداده سخن گفت و رفت........قصه ای از عشق به من گفت و رفـت

رفـت و دل خاطـره انگـیز بـرد........همـره خود جان مرا نـیـز بـرد

دیـدمش از دوری که بر کوه و دشت..........همچو نسیم سحری می گذشت

 

 

مــحــمــد عــلـــی مــجــاهــدیــ{پـروانـه}





صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic