نظرسنجی

آیا تا به حال در کلاس آموزشی معارف مهدویت شرکت کرده اید؟

درباره ما


«««بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن
خدایا، ولىّ‏ ات حضرت حجّه بن الحسن

صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی
که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد

هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ
در این لحظه و در تمام لحظات

وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ
سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر

دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى

طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،
و مدّت زمان طولانى در آن بهره‏مند سازى»»»»
سلام بر مهدی (عج) و روزی که می آید و آن روز....
آرزو دارم وقتی مهدی موعود می آید در رکاب حضرت شهید بشوم
آروز دارم وقتی حضرت می آید اگر مرا لایق دانست یکی از سربازانش باشم
آرزو دارم که با مهدویت زندگی بکنم
همین که هر روز به یادش می افتم و بغضم می گیرد
اما دیگر توان این را ندارم که از خود حرکتی بکنم
و با قدم های کوچک خود به یاری او بشتابم
گناه این مردم مانع این می شود
که کسی بتواند یار مهدی باشد
اما دلم به این خوش است که همیشه از او یاد می کنم
همیشه صدا می زنم مهدی جان!!!
آخ که فقط نام مبارکش دلم را به لرزه می اندازد
یا مهدی!! قربان چشمایت بشوم که هر روز برای گناه من گریه می کنی
تا عذاب برایم نیاید
دنیا دیگر دارد تمام می شود
ای خدای مهربان!!!
نظری به این دنیا بکن!
یا مهدی!!
نظری بر ما بنده ضعیف بکن!!!
چشم ما همیشه با اشک خود راه را برای آمدن تو شست و شو می دهد
پس بیا قبل از اینکه اشک چشم هایمان خشک شود
یا مهدی جان!!!!
بیا.............................
وبلاگ لشکر رزمنده انصارالمهدی موعود (عجل الله تعالی فرجه الشریف زرقان، با هدف ترویج فرهنگ مهدوی وبا استعانت از خداوند متعال وامدادهای حضرت ولیعصر عجّل الله تعالی فرجه و الشریف فعالیت خود را آغاز نموده است و إن شاء الله با همیاری شما عزیزان طی طریق خواهد نمود...

اللهم عجّل لولیّك الفرج

ایجاد کننده وبلاگ : mosleh zaman


ثامن تم؛مرجع قالب وابزار رایگان مذهبی


در زیمباوه آفریقا بودم. یک زن و شوهر شیعه بودند، رفتم این‌ها را پیدا کردم، مغازه‌اش بسته بود. مسلمان زیاد بودند، منتهی شیعه یک زن و شوهر بودند. آدرس گرفتیم و رفتیم او را پیدا کردیم. گفتیم: شما یک زن و شوهر شیعه در یک  کشور غریب چه می‌کنید؟ اسم بچه‌هایتان چیست؟ گفت: صادق، باقر، کاظم، گفتم: بارک‌الله! او در آفریقا اسم امام را زنده می‌کند، امام صادق و کاظم می‌گذارد. متأسفانه بعضی از شیعه‌ها اسم بچه‌شان را یک‌چیزی می‌گذارند که میلیانی. می‌گوییم: میلیانی یعنی چه؟ گفت: یک تیغی است در آفریقا. آفریقا اسم امام صادق را می‌گذارد، این اسم تیغ‌های آفریقا.                                                     ((خاطره ای از حجت الاسلام قرائتی))






به نام خدایی که دل های خروشان و درون های جوشان به نام و یاد او آرام می گیرند

و به نام خدایی که کربلا را آفرید تا ما وطن داشته باشیم.

اتوبوس راهی شد، پیش به سمت مقصد...

اما هرکداممان فقط «من» نبودیم؛ بلکه یک کاروان دل! به همراه بقچه ای از سلام ها و التماس دعا ها؛ تا قناری آه دلِ چند دلشکسته و جامانده از سفررا به محضر عرشیان کربلایی برسانیم.

برای دیدن سایز واقعی تصویر کلیک کنیدروزها از پی هم گذشتند و دیدار یار شدنی تر.بالاخره فراق پایان گرفتُ رسیدیم

قربان کارت دعوتت ارباب!  که در میان غریبستان دنیا، تک درختِ بختِ مرا، باز شکوفا کردی وبرای سومین بار اذن دخولم داده ای

در آستان حریمت  لبریز از شوق آسمانی می شوم و شمیم بوی سیبت، مست می کند هر دلداه ی عاشق پیشه را...

السلام علیک یا اباعبدالله ، بابی انت و امی و نفسی یا اباعبدالله

سلام ای همیشه!

منم! همان صدایی که دائم زیارتت را می طلبید

همان صدای رنگ پریده ای  که بزاعت لحظه هایش، بغض و هق هق و آهست...

و من با همه ی بار گناهی که بر دوشم لنگر انداخته ست ، دل به کشتی نجاتت بسته ام و به پشتوانه ی دعوتت آمده ام اینجا.

چه باک از سختی فاصله  و ناامنی راه و دغدغه ی روزگار؛  حال منت به سرم میگذاری و به نوکری ات می پذیری ام؟

همینکه پا پیش می نهم برای ورود

لحظه هایم،عطر خواهش

اشک هایم ،دانه های الماس

جام نگاهم، لبریز از التماس

و وجودم ،شکوفه باران احساس می شود

نزدیک و نزدیکتر می شوم آنقدر که خودم را زیر گنبد می بینم

شنیدم دعا مستجابست اینجا؛از آرزوهایم تند می گذرم  تا امانت سلام ها را تقدیم کنم به شما

چهره ها یکی یکی بتصویر می آیند و صوت التماس دعاها در گوشم تکرار می شود؛ تازه می فهمم چرا گفته اند کربلا شهر یاد است؛ انگار برای همه می خواهم جز خودم...

و من چقدر خوشبختم که زیر نگاه تو نفس می کشمُ و دست ها را به رخساره ی همچو ماهِ ضریحت می کشم.

راستی حسین جانم! ضریح نو مبارک

حالا خیره به ضریح، چشم هایم پر از مهتاب می شود و تو تکثیر می شوی در من...

ببار ای چشم! ببار...شاید این کمترین کاری باشد که برای آبروی از دست رفته ی من در این بارگاه، پادرمیانی  می کند.

آخر من کجا و لیاقت بهشت کجا؟!

ارباب! ای چشم و چراغ دل من! دست خالی آمدن بد است قبول؛ اما حالا که راه دادی ام دست خالی برگشتن بدتر است،مرا  از در خانه ی لطف و کرمت دست خالی برنگردان

روزهای خوش باتو بودن چشم برهم زدنی گذشت و برای منی که هیچ رسم مهماننوازی نمی دانستم مهمانی تو چقدر شیرین بود.اما ای کاش هرگز پایان نداشت این مهمانی

گیرم چشم ها را آرام کنم برای وداع، می گویی با این دلِ بیتاب چه کنم؟

غصه نخور دل من! زیر گنبد دعا کن که این آخرین نگاه تو و او نباشد در این نقطه...

خودت را برای خداحافظی مهیا کن و در گیرو دار خداحافظی از ارباب، سلام کن  به فاطمیه و گوشت را به آوای زخمی و پهلوی شکسته ی مادر بسپار.

زمزمه ی فرج را هم فراموش نکن؛ دعا کن برای زود رسیدن موعودی که می آید و داد مظلوم مادر را می ستاند.

خداحافظ ارباب/خداحافظ علمدار/ خداحافظ اولیا و اوصیا و انبیا...

خداحافظ تا دعوتی دوباره و سلامی از نو...فقط  امیدوارم خیلی طول نکشد این فراق

************

چند روزیست از آسمان، از طواف حریم تو بازگشتم؛ دلم هنوز هواییست...انگار همه ی لحظات ناب سفر را پرواز می کردم روی ابرهای خیال و چقدر سقوط یکباره از عرش به فرش شکننده ست..

ای کاش همانجا پیش پای تو تمام می شدم،بی خیال از این همه غصه و درد و شکستن...


پی نوشت: متن از خودم(نویسنده وبلاگ)


برچسب ها : سفره نامه ,



کجاست آن امامی که وقتی بیاید

پیرزنی تنها با یک سبد سیب می‌تواند از این سر دنیا سفر کند، بی‌آنکه حیوانات درنده آسیبی به او برسانند و یا دزدها سیب‌هایش را بگیرند.

دل آدم‌ها را خانه تکانی می‌کند، کینه ها را به دست باد می‌سپارد و دشمنی‌ها را از بین می‌برد. در چنان روزی گرگ و بره با هم دوست می‌شوند و مرغان روی دم روباه بازی می‌کنند.

زمین که مرده است، دوباره زنده می‌شود و خداوند مَردانی را بر‌می‌انگیزد که عدالت را زنده کنند. پس، زمین با وجود عدالت دوباره زنده و سبز می‌شود. در دامان دخترکان پونه و ریحان می‌کارد و به نقش پروانة روسری آنها جان می‌دهد.

بیماران بهبود می‌یابند و کسانی که ضعیف و ناتوان هستند، نیرومند و قوی می‌شوند. خرگوش مانند شیر قوی و کبوتر مانند عقاب پرزور می‌شود. هیچ مورچه‌ای زیرپا له، و هیچ پرنده‌ای شکار مار نمی‌شود.

رود مهربانی جاری می‌شود و همه در آیینه‌ها می‌خندند. آن روز هیچ خاری در دست باغبان‌ها فرو نمی‌رود و بال هیچ پروانه‌ای از شعله شمع نمی‌سوزد؛ چون خار و آتش نیز مهربان می‌شوند.

هر چیزی را مساوی میان مردم تقسیم می کند. یک گلابی به تو می‌دهد، یک گلابی به من. روی هر گل یک شبنم می‌نشیند و روی هر درخت یک کلاغ خوش‌صدا.

همه خواب‌های خوش و شیرین می‌بینند. خواب‌ها پر از «شبنم» و «آیینه» و «سینه‌سرخ» می‌شود. تو خواب اسب زرین‌یال و بادبادک‌های رنگی می‌بینی و من خواب سیب و دوچرخه و آب‌نبات.

بدها نابود می‌شوند و نیکان زنده می‌مانند. دزدها و جلادان می‌میرند، نیکوکاران و خوبان زنده می‌مانند.

در آن روز ابرهای سیاه، مرداب‌ها و گرداب‌ها نابود می‌شوند و کبوترها و غنچه‌ها زنده می‌مانند.

کجاست حضرت مهدی، عجّل‌الله تعالی‌فرجه؟ که وقتی بیاید،

در هر خانه یک چراغ روشن می‌کند. تاریکی از زمین پر می کشد و شاپرک‌ها در نور پرواز می‌کنند. هیچ بچّه‌ای از تاریکی نمی‌ترسد. چون شب نیز مانند روز پرنور شده است.

کجاست آن امام ...

کجاست آن امام ...







بخوان به نام رهایی!

بخوان به نام بلوغ!

بخوان به نام صاعقه در التهاب شب.

بخوان به نام ساقه امید در پهن‌دشت یأس!

بخوان به نام خالق خورشید، و عشق را به اسم اعظم معشوق، از پس یلدای بی‌تنفس دیجور، نورباران کن!

بخوان نبی گرامی!

بخوان رسول عشق و امید!

بخوان به نام نامی توحید!

تو خواندی، هرم صدای تو قندیل‌های سکوت را ذوب کرد. آوای مهربان تو فضای میان زمین و آسمان را عطرآگین نمود.

بوی خوش عشق ملایک بی‌تاب را به طواف «حرا» کشانید؛

انبیا انگشت حسرت به دندان گزیدند؛

ابراهیم و اسماعیل از آنکه: حرا بود و ما به مرمت کعبه ایستادیم؟

موسی از آنکه: به طور، چرا رفتیم؟

عیسی از آنکه: آنچه در زمین یافتنی بود، درآسمان چرا می‌جستیم؟

و در این میانه تنها خاطر خدا بود که راضی بود، چرا که رحمت واسعه خویش را نمود عینی بخشیده بود.

فرشتگان برخی به رضایت بی‌سابقه خدا سجده می‌بردند؛ بعضی عرق از جبین پیامبر می‌ستردند؛ عده‌ای گوش به لطافت این معاشقه می‌سپردند و برخی از آنکه معشوق خداوند را در زمین می‌دیدند ـ نه در میان خویش ـ خون دل می‌خوردند.

جبرئیل چه ذوق کرده بود که پیام عاشق و معشوق را بر بال امانت خویش به یکدیگر می‌رساند.

آری، تو که خواندی، آسمانیان، زمینیان اهل دل را به پایان شب سیاه بشارت دادند، عرشیان که هلهله می‌کردند فرشیان را مژده آوردند که: «قد جائکم من الله نور»

مردانی از شرق

ای پیامبر! سلام بر تو که وعده‌های تو را با دست‌های لرزان خویش لمس می‌کنیم.

ما فرموده تو را که «از شرق، کسانی راه را برای ظهور مهدی(ع) هموار می‌کنند» از یاد نبرده‌ایم.

سلام بر تو! سلامی به طراوت خون‌های جوانانمان.

حاشا که از یاد ببریم آن منظره را که به ابوذر فرمودی:

«ابوذر! می‌دانی چه اندیشه‌ای مشغولم داشته است و پرنده اشتیاق دلم به کدام سوی پر می‌کشید؟ دلم به شوق دیدار برادرانی می‌تپد که بعدها خواهند آمد، مقامشان هم‌سنگ مقام انبیاست و منزلتشان در نزد خدا منزلت شهدا.

از پدر و مادر و برادر و خواهر خویش به خاطر جلب رضای خدا دست می‌کشند و آنچه مال در خورجین تملک دارند، فدای خدا می‌کنند.

در مقام خشوع در مقابل خداوند تا اوج ذلت رشد می‌کنند، دل از دنیا و مافیها می‌کنند...

دل‌هایشان رو به سوی خدا دارد، جان‌هایشان از خداست و دانششان برای خدا...».

ای پیامبر! از یادمان نمی‌رود آن خاطره را که آنقدر از صفات این عزیزانت مشتاقانه گفتی که اشک در چشمانت نشست و همان حال که زمین اشک‌های مبارک تو را در بغل می‌فشرد دعایشان فرمودی:

«خداوندا! حفظشان کن و یاریشان فرما در نبرد با دشمنان و چشمم را به دیدارشان در قیامت روشن کن».

پیامبر! عزیز خداوند! معشوق معبود! سلام بر تو!

تو که قرن‌ها پیش برای این عزیزانت گریستی و دعایشان فرمودی و می‌دانستی و می‌دانی که حیات و نصر و فتحشان به پشتوانه دعای توست، اکنون در این مخاطرات رهایشان نکن.






اگر كه، من و تو، همان كاری را بكنیم كه همه می‌كنند؛ قطعاً، به همان نتیجه‌یی‌خواهیم رسید، كه همه می‌رسند.
از راهِ كارهایِ تكراری و همیشگی، هرگز، نمی‌توان به دستاوردهایِ نو و غیرتكراری رسید:
به هرزه، بی «می» و «معشوق»، عُمر می‌گذرد/ بَطالتم بَس؛ از امروز، كار خواهم كرد
به یادِ «چشمِ» تو، خود را، خراب خواهم ساخت/ بنایِ «عهد قدیم»، استوار خواهم كرد ...
[حافظة شعر ایران؛ حافظِ قرآن]
دُعای عهد قدیم، فقط خواندنی نیست؛ كار كردنی ـ هم ـ هست، به كار بردنی ـ هم ـ هست.
دعای عهد، پیمان‌نامه‌یی ست كه ـ حتماً ـ به امضای دو طرف باید برسد؛ وگرنه، نه معنا دارد و نه موجودیت! پیمان‌شكنی، ریشه در نادانی و سُست عهدی دارد.
نمی‌شود ندانست، و كاری كرد!
آن كه نمی‌داند چه می‌كند، در واقع، دارد كاری نمی‌كند؛ و ای كاش، اصلاً، كاری نمی‌كرد! پیامبر دل‌آگاه و دلسوزمان ـ حضرتِ ختمی مرتبت، صلّی الله علیه و آله ـ با دلشوره‌یی دلسوزانه می‌گفت: «آن‌كه، نادانسته كاری می‌كند؛ به جای آن‌كه كار را درست كند، خراب‌تر ـ هم ـ خواهد كرد!»
[نهج‌الفصاحه/سخن شمارة 3058]
توبه و تغییر، تنها راه، برای كاری كردن‌ست.
انقلاب، دیگرگون‌سازی ‌ست: انقلاب، دیگرگون شدن‌ست. انقلاب، دیگرگون كردن‌ست.
و «خلّاقیت»،
یعنی این‌كه شما كاری بكنید كه تا كنون نمی‌كرده‌اید؛ و در نتیجه، به دستاوردی نایل شوید، كه تاكنون در دنیای‌تان نبوده است!
«انتظار» هم، نوعی انقلاب است؛
«انتظار» هم، نوعی خلّاقیت است. از «خلّاقیت انتظار»، می‌باید به‌طور «خلّاقانه» بهره گرفت.
وگرنه، همین انتظاری كه می‌توانست بهترین «فرصت» برای «زمین» و «زمان» باشد، به صورت بدترین «تهدید» رُخ می‌تواند نمود!
بیایید كاری بكنیم،
و با «مدیریتِ تهدیدها»، بهترین فُرصت‌های انسان و جهان را، بیافرینیم.
از هر فرصتی كه به خوبی استفاده نكنیم ـ
باور كنید كه خودش به بدترین تهدید، تبدیل خواهد شد.
نمی‌شود كاری نكرد، و به جایی رسید؛ و شاید «مسأله‌شناسی»، نخستین كاری باشد كه باید كرد. آن كس كه مسأله‌هایش را نمی‌شناسد، و یا اگر می‌شناسد، آن‌ها را نمی‌تواند دسته‌بندی و اولویت‌بندی كند ـ حتماً ـ شكست خواهد خورد! ... امّا، آن‌كه مسألة خودش را ـ مسألة اساسی و حیاتی خودش را ـ  به خوبی شناخته است؛ به واقع، در راهِ نوآوری و «مهندسیِ‌ مجدّدِ زندگی»،‌ گام نهاده است. «خلّاقیت»، دوباره دیدن‌ست؛ و «نوآوری»، دست دادن با آینده‌یی ست كه آمدنی‌ست!


ماهنامه موعود شماره 120




برچسب ها : دلنوشته , تکلیف ,

آقای من ؛ مولای غریب من


ای مسافر بیابان های تنهایی ؛مضطر فاطمه ؛ غریب آل محمد(ص) ؛ پدر مهربان اهل عالم میخواهم غربتت را حكایت كنم ؛غربتی كه دوازده قرن است ریشه دوانیده‌ ؛ غربتی كه اشک آسمان و زمین را جاری ساخته ؛ غربتی كه حتی برای برخی محبّانت، غریب و ناشناخته است؛ غربتی كه اجداد طاهرینت ، پیش از تولد تو بر آن گریسته‌اند. من از تصویر این غربتو غم ناتوانم.از كجا آغاز كنم؟ از خود بگویم یا از دیگران؟ از آنانی بگویم كه خاطر شریفترا می آزارند ، از آنهایی كه دستان پدرانه و مهربانت را خونریز معرفی می كند؟ از آنها كه حتی دوستانت را از ظهورت می ترسانند؟من... گویی همه چیز ، دست به دست هم داده است تا شما در غربت بمانید .ازخود آغاز می كنم كه اگر هر كس از خود شروع كند ،امر فرج اصلاح خواهد شد.می خواهم به سوی تو برگردم!یقین دارم بر گذشته های پر از غفلتم كریمانه چشم می پوشی؛می دانم توبه‌ام را قبول می كنی و با آغوش باز مرا می پذیری ؛می دانم در همان لحظه‌ها ، روزها و سال‌های غفلت هم ، برایم دعا می كردی .من از تو گریزان بودم ؛ اما تو هم چون پدری مهربان دورادور مرا زیر نظر داشتی. . . العفو . . . العفو . . .

بیایید اندكی فكر كنیم ! آیا تاكنون به غربت امام زمان اندیشیده یا اصلاً فكر كرده‌ایم ؟

ناآگاهی از غربت امام عصر (عج) یا باور نداشتن غربت آن جناب ، یا غفلت از این غربت ،اولین وجه از غریبی امام زمان است.مولای من ؛ ارزو داشتم مرا عبدالمهدی می‌نامیدند.دوست داشتم از همان اول ، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه كرده بودند.ای كاش از ابتدا مرا برای تو نذر كرده ، حلقه‌ی غلامی‌ات را بر گوشم افكنده بودند !ای كاش كامم را با نام تو بر می‌داشتند و حرز تو را همراهم می‌كردند !مهدی جانم! دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می‌كردم ، ای كاش آن اوایل كه زبان گشودم ، نزدیكانم ، مرا به گفتن « یا مهدی » وامی‌داشتند !ای كاش مهد كودكم ، مهد آشنایی با تو بود . كاشكی در كلاس اول دبستان ، آموزگارم ، الفبای عشق تو را به من یاد می‌داد و نام زیبای تو را ، سرمشق دفترچه‌ی تكلیفم قرار می‌داد. اخر عمر در همان دوران طفولیت و مهد كودك خویش در جا می‌زنند.پس از فراغت از تحصیل نیز ، اداره‌ی زندگی و دغدغه‌ی معاش ، مجالی برای فكركردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت !

مولای مهربانم ؛ محبوب دلم ؛

اینك اما ، در عمق ضمیر خود ، تو را یافته‌ام ؛ چندی است با دیده‌ی دل ، تو را پیدا كرده‌ام ؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می‌كنم ؛ گویی دوباره متولد شده‌ام تعارف بردار نیست . زندگی بدون تو كه امام عصر و پدر مهربان زمانه‌ای ، « مردگی» است و اگر كسی هم چون من ، پس از عمری غفلت به تو رسید ، حق دارد احساس تولدی دوباره كند ؛ حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نكنی و در فتنه‌ها و ابتلائات آخرالزمان از او دستگیری ؛ حق دارد به شكرانه‌ی این نعمت ، پیشانی ادب بر خاك بساید و با خدای خودزمزمه كند 


«الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما كنا لنهتدی لو لا أن هدانا الله.»






می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
تیر امان نداد
نیزه امان نداد
شمشیر امان نداد

می‌خواستم برای تو
       شعری بنویسم
          حرامیان نگذاشتند
         و حواسم را بردند پی ِانگشتر
                      پی ِ گوشواره
                        و تا عمق قلبم تیر کشید

می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
     که فرشتگان
     به گریه ریختند به سرم
     و نگذاشتند
            کلمه‌ای به کاغذ بیایید

می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
که تشتی طلا گذاشتند روبرویم
          و چوب ِ خیزران
که می‌آمد تا دندان‌های تو
              و دختری سه ساله
                  خیره به چشم‌های من

        به لحن غمگین‌ترین پرستوهای مهاجر

                               از پدرش پرسید...


می‌خواستم برای تو
شعری بنویسم
یکی در نقشه
         کربلا را نشانم داد
و تا شام
        مرا پیاده برد
            با کاروان ِ اندوه
                 با کاروان ِ زخم

***
میخواستم برای تو
شعری بنویسم
گریه امان نداد...




ندای مظلومانه صاحب الزمان همواره به گوش میرسد و ما را به سوی خویش فرا میخوانَد.

او نیز همچون جد مظلوم خویش ابی عبدالله الحسین فریاد میزنَد:«هَل مَن ناصِرَ یَنصُرَ نی ؟»

کیست مرا یاری کند؟

و حال ماییم که باید لبیک گوییم و خود را در خیل سربازان آن حضرت قرار دهیم و بدانیم که رمز ظهور آن حضرت در3 چیز است:

1-تزکیه نفس و خود سازی

2-دعاکردن برای ظهور آن حضرت

3-تبلیغ و ترویج نام و یاد و معارف آن حضرت

شما که همیشه آرزو داشتید در زمان یکی از ائمه می بودید و آنها را یاری می کردید

شما که آرزوی حضور در کربلای حسینی را همواره در دل داشته اید اکنون کربلای دیگری برپاست 

و حسین زمان شما فرزند او حجت بن الحسن العسکری است.پس به پا خیزید و اورا بیش از این تنها مگذارید.

به پا خیزید و اورا از این غربت جان سوز رهایی بخشید به پاخیزید و دنیارا به نور آن حضرت روشن نمایید.

او هم اکنون پشتِ در منتظر است.او از همه منتظر تر است.او در انتظار آمدن ماست.

منتظر بیداری ما و باز گشت ما از سفر گناه و غفلت .او آمده است ما نیامده ایم .

او غایب نیست ما غایبیم.او پشت ابر نیست خورشید که پشت ابر نمی رود

خورشید جهان را پرتو افشانی میکند.ماییم که پشت ابریم ماییم که خود را در پس پرده پنهان کرده ایم

و حجاب های نورانی و ظلمانی جلوی دید مارا گرفته و گوش های مارا ناشنوا نموده اند

تاجایی که نه خورشید را می بینیم و نه آوای دلنشین پیک خدا را می شنویم

اکنون سالیانِ سال است که ندای مظلومانه امام زمان بلند است

و شیعیان خود را به سوی رهایی فرا می خواند و از دوستان خود می خواهد که آن حضرت

را در مسیر نجات خویش یاری کنند و اما ما حیران و پریشان و دل بسته ی زندانیم.ای زندانیان.

به خدا راهِ فرج نزدیک است.باید قدمی بر داریم باید که پری بگشاییم.


 ای عاشقان صدای هل من معین رسیده

                                                                           هوش از سر تمام اهل یقین پریده

خورشید کرده روشن این آسمانِ تیره

                                                                           اف بر دلی که روی ماه مهین ندیده



                           اَلـلّـهُـــــــــمَ عَـجِّـــــل لِـوَ لـیِّـــــــــــکَ الـفَــــــــــــرَج





 

"از دل برود هر انکه از دیده برفت "


به نظر شما واقعا از دل میرود کسی که از دیده رفته ؟؟ نظرات ادمها ممکنه درباره ی این جمله متفاوت باشه ..برخی ممکنه خیلی مخالف باشن و بگن این جمله کاملا غلطه و برخی ممکنه نظری عکس داشته باشن و بگن دقیقا همینطوره 


به نظر من این جمله کاملا درسته ... مولای مهربانمون سالهاست از دیده برفته و متاستفانه از دل هم راندیمش !! 

چیه ؟؟؟ ..میخواید بگید نه ..این چه حرفیه ..ما منتظریم و ما فلانیم و بهمانیم !! ما دعای ندبه میخونیم ..ما میگیم اللهم عجل لولیک الفرج و یه زمانی تو صف صبح گاهی دعای فرج میخوندیم ...

اینها نشانه عشق و خواستن نیست ... ما همونجور که با دوستمون سلام علیک میکنیم همونجور میگیم اللهم عجل لولیک الفرج  !! کی دلمون اتیش گرفته ؟؟ تا حالا شده یه روز کامل یعنی 24 ساعت تو فکر امام زمان باشی ؟؟ من که تا حالا برام پیش نیومده !! ... ا

این یعنی متوجه نیستم که چه کسی رو در کنارم ندارم .. 

زندگی نمیکنیم .. مردگی میکنیم با نبودش .. 

نمیخوایمش ... از دلمون رفته !! و الا تا الان اومده بود ... این همه ادعا .. !! به کجا ؟؟؟ 

-----------------

به حد مرگ از دست خودم عصبانیم .. !! اخه این همه ادعا و در عین حال این همه بی تفاوتی !!







عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم

 

بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است

 

چرا آب به گلدان نرسیده است

 

چرا لحظه باران نرسیده است

 

هر کس که در این خشکی دوران

 

 به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است

 

و هنوزم که هنوز است ، غم عشق به پایان نرسیده است

 

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید

 

بنویسد که هنوزم که هنوز است

 

چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است

 

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است

 

 

خداوند گواه است دلم چشم به راه است

 

ودرحسرت یک پلک نگاه است

 

ولی حیف نصیبم فقط آه است

 

تویی آئینه ،روی من بیچاره سیاه است

 

وجا دارد از این شرم بمیرم که بمیرم

 

عصر این جمعه دلگیر  وجود تو کنار

 

دل هر بی دل آشفته شود حس

 

 

 

تو    کجایی    گل    نرگس

 

تو    کجایی    گل    نرگس

 





صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

آمار بازدید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات